وقتی دست از کنترل برمیداری، زندگی شروع به نشان دادن خودش میکند ( قسمت دوم )

وقتی دست از کنترل برمیداری، زندگی شروع به نشان دادن خودش میکند ( قسمت دوم )

بسم الله الرحمان الرحیم

گاهی چیزی که بیشتر از هر چیز آرامش ما را میگیرد، خود اتفاق نیست؛ تلاشی است که برای کنترل کردن اتفاق میکنیم. میخواهیم آدم ها، شرایط و آینده همانطور پیش بروند که ذهنمان امن میداند. اما زندگی قرار نیست همیشه طبق پیش بینی ذهن حرکت کند. اینجا جایی است که میتوانیم به جای جنگیدن با زندگی، رابطه خودمان را با لحظه، با اتفاقات و با خودمان تغییر بدهیم.

فایل صوتی وقتی دست از کنترل برمیداری، زندگی شروع به نشان دادن خودش میکند ( قسمت دوم )

ما قرار نیست زندگی را کنترل کنیم؛ قرار است خودمان را به حضور برگردانیم

ببین، فکر میکنم یکی از چیزهایی که خیلی وقت ها ما را خسته میکند، این است که تصور میکنیم باید مراقب همه چیز باشیم.

باید مراقب باشیم فلانی چه فکری درباره ما میکند.

باید مراقب باشیم رابطه مان چه میشود.

باید مراقب باشیم دیگران از ما راضی باشند.

باید مراقب باشیم اتفاقی که میخواهیم بیفتد، حتما همانطور که در ذهنمان ساخته ایم اتفاق بیفتد.

باید آینده را پیش بینی کنیم و بعد همه چیز را طوری بچینیم که همان آینده اتفاق بیفتد.

و اگر یک چیزی برخلاف پیش بینی ما رخ داد، ذهنمان خیلی سریع میگوید: «دیدی؟ باید بیشتر مراقب میبودی.»

اینجا دقیقا همان جایی است که ما از زندگی فاصله میگیریم.

چون به جای اینکه در لحظه زندگی کنیم، دائما در حال نگهبانی دادن از آینده هستیم.

به جای اینکه اجازه بدهیم زندگی خودش را نشان بدهد، میخواهیم قبل از اینکه چیزی اتفاق بیفتد، آن را مدیریت کنیم.

اما واقعا مسئولیت ما این است که همه چیز را کنترل کنیم؟

آیا من مسئول رفتار آدم های دیگر هستم؟

آیا میتوانم تصمیم بگیرم یک انسان دیگر چه احساسی داشته باشد؟

آیا میتوانم تعیین کنم دیگری چه چیزی را انتخاب کند؟

آیا میتوانم تمام اتفاقات فردا را از امروز پیش بینی کنم؟

نه.

هر انسانی مسئول خودش است. هر کسی با انتخاب ها، توجه ها، باورها و حال درونی خودش زندگی خودش را میسازد. همانطور که من مسئول خودم هستم، دیگری هم مسئول خودش است.

این یعنی لازم نیست من زندگی دیگری را به دوش بکشم.

لازم نیست مدام مراقب باشم که دیگری چه میکند تا من احساس امنیت کنم.

لازم نیست برای اینکه یک رابطه حفظ شود، خودم را از حضور و آرامشم خارج کنم.

لازم نیست برای اینکه آینده ای که در ذهنم ساخته ام اتفاق بیفتد، با تمام توانم با اتفاقات امروز بجنگم.

کاری که من واقعا میتوانم انجام بدهم، این است که خودم را ببینم.

ببینم الان کجا هستم.

ببینم چه حسی دارم.

ببینم ذهنم درگیر چیست.

ببینم توجه من کجاست.

و مهم تر از همه، ببینم آیا همین لحظه در حضور هستم یا دارم زندگی را از پشت پیش بینی های ذهنم تماشا میکنم.

این تفاوت خیلی بزرگی است.

چون ذهن ما چیزی را قضاوت میکند که تجربه اش کرده، دیده یا درباره اش داستانی ساخته است. ذهن با حافظه کار میکند. آنچه دیروز دیده، شنیده و تجربه کرده را با خودش حمل میکند و بعد میخواهد با همان اطلاعات، امروز و فردا را هم پیش بینی کند.

پس وقتی اتفاقی میافتد که با پیش بینی ذهن هماهنگ نیست، طبیعی است که ذهن احساس خطر کند.

اما آیا هر چیزی که ذهن از آن احساس ناامنی میکند، واقعا برای ما ناامن است؟

اینجا باید خیلی آرام باشیم.

چون ممکن است ذهن سال ها به ما یاد داده باشد که امنیت یعنی همه ما را دوست داشته باشند.

امنیت یعنی همه از ما راضی باشند.

امنیت یعنی هیچ کس از ما ناراحت نشود.

امنیت یعنی هیچ رابطه ای تغییر نکند.

امنیت یعنی هیچ اتفاق غیرمنتظره ای نیفتد.

امنیت یعنی همه چیز دقیقا همانطور شود که من از قبل تصور کرده ام.

ولی اگر کمی عمیق تر نگاه کنیم، میبینیم که این تعریف، بیشتر شبیه نیاز به کنترل است تا امنیت.

زندگی واقعی اینطور نیست.

آدم ها تغییر میکنند.

شرایط تغییر میکنند.

رابطه ها تغییر میکنند.

راه هایی باز میشوند و راه هایی بسته میشوند.

اتفاقاتی رخ میدهند که ما انتظارشان را نداشتیم.

و اگر قرار باشد آرامش ما وابسته به این باشد که هیچ چیز برخلاف پیش بینی ذهنمان اتفاق نیفتد، آرامشمان همیشه در معرض خطر خواهد بود.

پس شاید وقتش رسیده باشد یک تعریف تازه را امتحان کنیم.

شاید امنیت واقعی این نباشد که همه چیز تحت کنترل من باشد.

شاید امنیت واقعی این باشد که من بدانم حتی وقتی همه چیز مطابق پیش بینی ذهنم پیش نمیرود، میتوانم در خودم حاضر بمانم و به سازوکار هستی اعتماد کنم.

وقتی برچسب های ذهن را کنار میگذاری، اتفاقات را جور دیگری میبینی

حالا یک قدم عمیق تر برویم.

خیلی از چیزهایی که ما از آنها میترسیم، خود اتفاق نیستند؛ تعریفی هستند که ذهن ما روی آن اتفاق گذاشته است.

یک اتفاق میافتد و ذهن بلافاصله میگوید خوب است یا بد.

درست است یا غلط.

موفقیت است یا شکست.

باید اتفاق میافتاد یا نباید اتفاق میافتاد.

این آدم خوب است یا بد.

این رابطه به نفع من است یا به ضرر من.

و بعد ما دیگر خود اتفاق را نمیبینیم؛ برداشت ذهنمان از اتفاق را میبینیم.

این همان جایی است که اگر بخواهیم حضور زنده را تجربه کنیم، لازم است کمی از این برچسب ها فاصله بگیریم.

نه به این معنی که هیچ تشخیصی نداشته باشیم یا مسئولیت تصمیم هایمان را کنار بگذاریم.

نه.

به این معنی که قبل از اینکه یک اتفاق را محکوم کنیم، اجازه بدهیم واقعا آن را ببینیم.

گاهی چیزی که ذهن ما آن را یک پایان میداند، شروع یک مسیر تازه است.

گاهی چیزی که ذهن ما آن را از دست دادن میداند، ما را از چیزی که دیگر مناسبمان نیست جدا میکند.

گاهی بسته شدن یک راه، ما را به راهی میبرد که اصلا در نقشه ذهنمان وجود نداشته است.

و گاهی اتفاقی که امروز اصلا دلیلش را نمیفهمیم، مدتی بعد معنای خودش را به ما نشان میدهد.

من فکر میکنم یکی از زیباترین شکل های اعتماد همین جاست.

اینکه لازم نباشد همین امروز همه چیز را بفهمم.

لازم نباشد برای هر اتفاق یک توضیح فوری پیدا کنم.

لازم نباشد بدانم چرا این اتفاق افتاد، چرا آن آدم آمد، چرا آن آدم رفت، چرا این راه باز شد و آن راه بسته شد.

میتوانم بگویم:

«من هنوز همه چیز را نمیفهمم، اما قرار نیست به خاطر نفهمیدن، با زندگی بجنگم.»

این نگاه، ما را به رضایت نزدیک میکند.

رضایت یعنی من از هر اتفاقی خوشم میاید؟ نه.

رضایت یعنی من واقعیت این لحظه را انکار نمیکنم.

اگر اتفاقی افتاده، میپذیرم که افتاده است.

بعد از همین جا میبینم چه انتخابی میتوانم داشته باشم.

چون تا وقتی با چیزی که اتفاق افتاده میجنگم و آرزو میکنم ای کاش اصلا اتفاق نمیافتاد، بخش بزرگی از توجه و انرژی من در گذشته باقی میماند.

اما وقتی میگویم «این اتفاق افتاده، حالا ببینم از اینجا چه میتوانم بسازم»، دوباره به لحظه برمیگردم.

و این برگشتن به لحظه خیلی مهم است.

ما قرار نیست گذشته را تغییر بدهیم.

قرار نیست آینده را کنترل کنیم.

قرار است این لحظه را زندگی کنیم.

قرار است خودمان را کنترل کنیم.

قرار است مراقب توجه خودمان باشیم.

قرار است ببینیم در برابر اتفاقی که رخ داده، چه حالتی را انتخاب میکنیم.

و قرار است کم کم یاد بگیریم که اعتماد، به معنی بی تفاوتی نیست.

اعتماد یعنی من کار خودم را انجام میدهم، اما ادعا نمیکنم که باید تمام جهان دقیقا مطابق نقشه ذهن من حرکت کند.

من حضور خودم را حفظ میکنم.

من توجه خودم را مدیریت میکنم.

من انتخاب های خودم را انجام میدهم.

اما اجازه میدهم هستی هم سازوکار خودش را داشته باشد.

شاید هماهنگی با هستی از همین جا شروع شود.

از جایی که دیگر برای زندگی تعیین تکلیف نمیکنیم.

از جایی که هر اتفاقی را قبل از دیدنش با تعریف های ذهنی خودمان قضاوت نمیکنیم.

از جایی که میگوییم:

«خدایا، من میخواهم یاد بگیرم به آنچه در حال رخ دادن است اعتماد کنم. کمکم کن به جای اینکه مدام بخواهم همه چیز را کنترل کنم، خودم را ببینم و در لحظه حاضر بمانم.»

و شاید آن وقت متوجه شویم که بخش بزرگی از خستگی ما از خود زندگی نبوده است.

از تلاش دائمی ما برای کنترل زندگی بوده است.

ما قرار نیست نگهبان همه چیز باشیم.

قرار نیست بار زندگی همه آدم ها را روی دوش خودمان بگذاریم.

قرار نیست امنیت را از رضایت دیگران بگیریم.

قرار نیست ذهنمان را قاضی حقیقت بدانیم.

قرار است آرام آرام از این نقش بیرون بیاییم.

خودمان را به لحظه برگردانیم.

به اتفاقی که همین حالا در زندگی مان هست نگاه کنیم.

برچسب های ذهنی را کمی کنار بگذاریم.

و اجازه بدهیم زندگی، بدون اینکه ما مدام بخواهیم آن را کنترل کنیم، خودش را به ما نشان بدهد.

شاید آنچه امروز برایمان یک اتفاق ناآشناست، فردا تبدیل به یکی از زیباترین بخش های مسیرمان شود.

و شاید هماهنگی با هستی، بیشتر از آنکه کاری باشد که باید انجام بدهیم، حالتی باشد که باید اجازه بدهیم در ما شکل بگیرد.

حالت اعتماد.

حالت حضور.

حالت رضایت.

و این باور آرام که لازم نیست همه چیز را بفهمم و کنترل کنم تا بتوانم در زندگی احساس امنیت کنم.

من فقط لازم است خودم را در این لحظه پیدا کنم و اجازه بدهم زندگی، مسیر خودش را طی کند.

امتیاز شما به این مقاله:

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

هنوز امتیازی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین نفر باشید که به این مطلب امتیاز می‌دهد!

دیدگاه‌ها
  1. هیما فروزان 1405/06/23 در 09:46

    سپاسگزارم که با اجرای قانون که یکی از اصلی ارین اونها نظم و استمرار هست نتایج عالی توی همه پلتفرم ها به دست آوردیم کلی دنبال کننده جدید و بازدید های عالی و محتوا هایی پر از آگاهی

  2. فرشته پوستی 1405/06/23 در 12:01

    بسم الله الرحمان الرحیم .
    به این خاطر ک ما داریم در جهانی زندگی می کنیم ک تابع قوانین ثابتی هست ، باید دست از کنترل کردن و به کنترل در آوردن افراد اوضاع و شرایط برداریم . آخه این چ کاریه ک ما آدم ها میکنیم ؟ چرا واقعا انقدر وقت و انرژی خودمونو میخوایم برای درست کردن زندگی دیگران بکنیم ؟ مگه فایده ای هم داره ؟ هرگز ک نداره
    من خوب ب خاطر دارم ک همیشه میخواست برای دیگران ناجی باشم و اتفاقا همیشه باهام برخورد هم میشد
    بارها و بارها میخواستم بین دونفرو بزور و بدن اینکه ازم درخواست شده باشه مصالحه کنم هی دلیل می آوردم واسه طرفین ک از همیدگه دلخور نباشن ک به خیال خودم جمگی و دعوا مرافه ای نشه اما هر بار باهام برخورد می شد ک شما چرا دخالت میکنی من خودم میدونم ک نیتش بد بود و فلان و بیسار
    خلاصه ک من با پوست و گوشت و استخونم متوجه شدم ک باید اجازه بدم آدم ها خودشون مراقب رابطشون مالشون مهمونیشون نفع و ضررشون باشن و من باید متمرکز بر خودم و بهبود مداوم عملکرد خودم باشم این احترام هست هم به خودم هم ب اطرافیانم هم ب روابطم و مهم تر از همه احترام ب قانون مند بودن هستی و اعتراف ب این مهم هست .
    قانون چی میگه ؟
    میگه میخوای همیشه در لذت رفاه آرامش شادی ثروت سلامتی باشی
    متمرکز باش بر زیبائی سلامتی شادی خیرو برکات و فرصتهای عالی برای خودت
    تمام شدورفت.