وقتی آگاهانه زندگی میکنی، هدایت را بهتر میبینی

وقتی آگاهانه زندگی میکنی، هدایت را بهتر میبینی

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی لازم نیست درباره هر اتفاق خوبی که در زندگی مان رخ میدهد حرف بزنیم. کافی است آگاهانه حرکت کنیم، احساسمان را ببینیم و اجازه دهیم هدایت راه را نشانمان دهد.

در این گفتگو درباره چیزی صحبت میکنیم که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما میتواند کیفیت زندگی ما را عمیقا تغییر دهد: اینکه چطور در لحظه حاضر بمانیم، احساساتمان را ببینیم، کمتر برای اثبات خودمان حرف بزنیم و بیشتر اجازه بدهیم نتیجه زندگی مان سخنگوی ما باشد. همچنین به این نگاه میپردازیم که اتفاقات مختلف زندگی، حتی آنهایی که در ابتدا برایمان خوشایند نیستند، چگونه میتوانند فرصتی برای شناخت خودمان و افزایش ظرفیت وجودی ما باشند.

فایل صوتی وقتی آگاهانه زندگی میکنی، هدایت را بهتر میبینی

گاهی بهترین کار این است که کمتر بگویی و بیشتر زندگی کنی

ببین دوست من، به نظرم یک جایی در مسیر زندگی، آدم به یک آرامش قشنگی میرسه که دیگه دلش نمیخواد برای هر اتفاقی که براش میفته توضیح بده.

نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشه.

اتفاقا ممکنه کلی اتفاق زیبا در زندگی اش در حال رخ دادن باشه.

فقط دیگه لازم نمیبینه همه چیز رو برای همه تعریف کنه.

چرا؟

چون یک تفاوت بزرگی وجود داره بین کسی که از یک اتفاق حرف میزنه و کسی که واقعا اون اتفاق رو زندگی میکنه.

گاهی ما هنوز کاری رو شروع نکردیم، اما درباره اش برای چندین نفر صحبت کردیم.

هنوز نتیجه ای نگرفتیم، اما درباره نتیجه ای که قرار است بگیریم حرف زدیم.

هنوز کسب و کاری ساخته نشده، اما همه میدانند قرار است چه کسب و کاری ساخته شود.

هنوز اتفاقی نیفتاده، اما ما آنقدر درباره اش صحبت کرده ایم که انگار تمام شده و نتیجه اش را گرفته ایم.

و شاید اگر کمی با خودمان صادق باشیم، ببینیم بخشی از انرژی ای که میتوانست صرف ساختن شود، صرف گفتن شده است.

من نمیگویم حرف زدن بد است.

نه.

گاهی حرف زدن لازم است.

گاهی باید ایده ای را مطرح کرد، کمک گرفت، مشورت کرد و ارتباط ساخت.

اما یک چیزی را دوست دارم با تو در میان بگذارم:

هر چیزی لازم نیست قبل از اینکه شکل بگیرد، دیده و شنیده شود.

بعضی چیزها بهتر است مدتی در سکوت رشد کنند.

مثل بذری که تازه در خاک قرار گرفته.

تو اگر هر روز خاک را کنار بزنی تا ببینی ریشه زده یا نه، به رشدش کمک نمیکنی.

گاهی باید بکاری، مراقبت کنی، آب بدهی و اجازه بدهی زمان کار خودش را بکند.

در زندگی هم همینطور است.

وقتی ایده ای به سراغت می آید، وقتی خواسته ای در دلت شکل میگیرد، وقتی مسیری را میبینی که احساس میکنی باید در آن حرکت کنی، شاید لازم نباشد همان لحظه همه دنیا را از آن باخبر کنی.

حرکت کن.

بساز.

یاد بگیر.

اصلاح کن.

ادامه بده.

و وقتی چیزی در دستت داری، آن وقت نتیجه خودش حرف میزند.

این نگاه فقط درباره کار و کسب و کار نیست.

در زندگی شخصی هم همین است.

گاهی ما آنقدر درباره تغییر خودمان حرف میزنیم که تصور میکنیم تغییر کرده ایم.

میگوییم از امروز دیگر اینطور نیستم.

میگوییم دیگر وابسته نمیشوم.

میگوییم دیگر عصبانی نمیشوم.

میگوییم از امروز به خودم احترام میگذارم.

اما چیزی که زندگی را تغییر میدهد، گفتن این جملات نیست.

رفتار تازه است.

انتخاب تازه است.

عمل تازه است.

و اینجاست که یک قانون مهم را میبینیم:

نتیجه، زبان صادق تری از حرف های ماست.

اگر قرار باشد چیزی واقعا در زندگی ما ساخته شود، بالاخره خودش را نشان میدهد.

لازم نیست ما مدام آن را اعلام کنیم.

هرچه بیشتر در سکوت و آگاهی حرکت کنیم، فرصت بیشتری برای ساختن پیدا میکنیم.

و شاید یکی از نشانه های رشد این باشد که دیگر برای دیده شدن، نیاز نداریم همه چیز را تعریف کنیم.

انرژی ما به جای اثبات خودمان، صرف زندگی کردن میشود.

اما اینجا یک سوال مهم دیگر مطرح میشود.

وقتی در سکوت حرکت میکنیم و کمتر به بیرون میپردازیم، در درون خودمان باید حواسمان به چه چیزی باشد؟

اینجاست که موضوع احساسات و هدایت وارد زندگی ما میشود.

وقتی احساساتت را میبینی، راه دریافت هدایت بازتر میشود

ببین، ما انسان ها با احساساتمان زندگی میکنیم.

اما خیلی وقت ها به جای اینکه احساس خودمان را ببینیم، سعی میکنیم آن را خاموش کنیم.

یک احساس ناخوشایند می آید و میگوییم:

«نباید اینطوری احساس کنم.»

میترسیم و میگوییم نباید بترسم.

غمگین میشویم و میخواهیم سریع خودمان را شاد کنیم.

عصبانی میشویم و از خودمان ناراحت میشویم که چرا عصبانی شدیم.

مضطرب میشویم و علاوه بر اضطراب، از اینکه مضطرب شده ایم هم خودمان را سرزنش میکنیم.

در حالی که شاید لازم نباشد با هیچ احساسی بجنگیم.

شاید لازم باشد ببینیمش.

فقط ببینیم.

بدون اینکه فوری بخواهیم تغییرش بدهیم.

این یعنی بینایی نسبت به احساس.

یعنی من متوجه هستم الان چه چیزی در من جریان دارد.

اگر ناراحتم، میدانم ناراحتم.

اگر خوشحالم، میدانم خوشحالم.

اگر ترسیده ام، ترسم را میبینم.

اگر هیجان دارم، هیجانم را میبینم.

نه اینکه هر احساسی را حقیقت نهایی بدانم و بر اساس آن هر کاری خواستم انجام بدهم؛ بلکه آن را میبینم و اجازه میدهم آگاهی من از آنچه در درونم میگذرد بیشتر شود.

چرا این موضوع مهم است؟

چون اگر تمام وجودمان درگیر مقاومت باشد، چطور میتوانیم دریافت کننده باشیم؟

اگر تمام توجه ما صرف جنگیدن با آن چیزی شود که همین الان در درونمان هست، چقدر فرصت داریم چیزی تازه را ببینیم؟

گاهی خداوند در همان لحظه ای که ما فکر میکنیم چیزی درست نیست، دارد ما را متوجه چیزی میکند.

گاهی یک احساس میتواند به ما نشان دهد کجای زندگی مان نیاز به توجه دارد.

گاهی یک ناراحتی به ما نشان میدهد که هنوز جایی از وجودمان نیاز به شناخت دارد.

گاهی یک ترس نشان میدهد که ذهن ما چه تصویری از آینده ساخته است.

گاهی یک آرامش عمیق، بدون اینکه اتفاق خاصی بیرون افتاده باشد، میتواند به ما نشان دهد که درونمان با چیزی هماهنگ شده است.

پس شاید لازم نیست احساساتمان را دشمن خودمان بدانیم.

احساس میتواند بخشی از مسیر آگاهی ما باشد.

و اینجاست که حضور اهمیت پیدا میکند.

وقتی در لحظه هستی، میتوانی ببینی چه چیزی در تو میگذرد.

اما وقتی تمام توجهت در گذشته یا آینده است، ممکن است حتی متوجه نشوی همین الان چه اتفاقی در درونت دارد رخ میدهد.

من فکر میکنم یکی از زیباترین شکل های زندگی این است که انسان خودش را به یک دریافت کننده تبدیل کند.

دریافت کننده هدایت.

نه اینکه بخواهد برای همه چیز از قبل جواب داشته باشد.

نه اینکه تصور کند باید تمام مسیر را خودش طراحی کند.

نه اینکه مدام بخواهد اتفاقات را کنترل کند.

بلکه آنقدر هوشیار باشد که وقتی راهی نشان داده میشود، آن را ببیند.

وقتی یک ایده می آید، آن را بشنود.

وقتی یک انتخاب درست جلوی پایش قرار میگیرد، آن را تشخیص دهد.

وقتی لازم است صبر کند، بتواند صبر کند.

وقتی لازم است حرکت کند، حرکت کند.

و برای این دریافت، حضور لازم است.

سپاسگزاری هم میتواند در این مسیر جایگاه بسیار زیبایی داشته باشد.

وقتی انسان به جای اینکه مدام روی کمبودها تمرکز کند، نعمت های موجود را میبیند و بابت آنها سپاسگزار است، کیفیت توجهش تغییر میکند.

نمونه زیبایی که در این زمینه میتوان به آن نگاه کرد، حضرت سلیمان است؛ کسی که در مواجهه با نعمت، آن را صرفا وسیله ای برای بیشتر داشتن ندید، بلکه شکرگزاری را با آن همراه کرد.

به نظرم اینجا یک نکته عمیق وجود دارد.

هرچه ظرفیت انسان بیشتر میشود، نعمت هم میتواند در زندگی او شکل بزرگ تری پیدا کند.

اما ظرفیت فقط با داشتن بیشتر ساخته نمیشود.

گاهی با دیدن خودمان ساخته میشود.

با دیدن واکنشمان.

با دیدن ترس هایمان.

با دیدن وابستگی هایمان.

با دیدن جاهایی که هنوز میخواهیم همه چیز را کنترل کنیم.

و حتی با دیدن آن بخش هایی از خودمان که دوست نداریم ببینیم.

اینجاست که میتوانیم نگاه تازه ای به اتفاقات سخت زندگی داشته باشیم.

گاهی یک اتفاق می آید تا به ما نشان دهد کجای مسیر هستیم.

نه اینکه خداوند بخواهد ما را محکوم کند.

نه اینکه بخواهد به ما بگوید تو خوب نیستی یا بد هستی.

بلکه شاید قرار است چیزی را درباره خودمان ببینیم که بدون آن اتفاق نمی دیدیم.

این همان جایی است که مفهوم «فتنه» میتواند برای ما معنای عمیق تری پیدا کند.

هر اتفاقی میتواند ما را به شناخت نزدیک تر کند.

وقتی شرایطی پیش می آید و میبینیم هنوز چقدر زود میترسیم، این دیدن خودش آگاهی است.

وقتی میبینیم هنوز چقدر به تایید دیگران نیاز داریم، این دیدن خودش آگاهی است.

وقتی میبینیم در برابر یک اتفاق چقدر مقاومت میکنیم، این دیدن خودش آگاهی است.

و وقتی اینها را میبینیم، یک فرصت تازه داریم:

اینکه از خودمان بپرسیم:

«حالا چطور میتوانم یک قدم به خیر نزدیک تر شوم؟»

این سوال خیلی باارزش است.

چون دیگر مسئله فقط این نیست که «چرا این اتفاق برای من افتاد؟»

مسئله تبدیل میشود به:

«این اتفاق چه چیزی را دارد به من نشان میدهد؟»

و این تغییر سوال میتواند کیفیت زندگی ما را عوض کند.

آدمی که همیشه دنبال مقصر میگردد، فرصت دیدن خودش را از دست میدهد.

اما آدمی که میپرسد «من در این شرایط چه چیزی را میتوانم ببینم؟»، آرام آرام ظرفیت بیشتری پیدا میکند.

شاید زندگی قرار نیست همیشه آن چیزی را به ما بدهد که ذهنمان از قبل برایش نقشه کشیده.

شاید قرار است ما را بزرگ تر کند.

آگاه تر کند.

ظرفیت ما را بیشتر کند.

و هرچه بیشتر با این سازوکار هماهنگ شویم، کمتر نیاز داریم همه چیز را کنترل کنیم.

کمتر نیاز داریم همه چیز را توضیح بدهیم.

کمتر نیاز داریم خودمان را ثابت کنیم.

و بیشتر میتوانیم ببینیم.

بشنویم.

احساس کنیم.

شکر کنیم.

حرکت کنیم.

و اجازه بدهیم نتیجه، خودش را نشان بدهد.

به نظرم این یکی از زیباترین شکل های اعتماد به زندگی است:

اینکه کار خودت را انجام بدهی، اما لازم نباشد مدام به دیگران ثابت کنی که داری چه کار میکنی.

احساساتت را ببینی، اما اسیر آنها نشوی.

اتفاقات را تجربه کنی، اما هر اتفاق را فورا خوب یا بد نامگذاری نکنی.

و در تمام این مسیر، هوشیار بمانی تا اگر هدایت از هر جایی به سراغت آمد، بتوانی آن را دریافت کنی.

شاید امروز لازم نباشد بیشتر حرف بزنیم.

شاید لازم باشد کمی بیشتر زندگی کنیم.

کمی بیشتر حضور داشته باشیم.

کمی بیشتر ببینیم.

و اجازه بدهیم آنچه واقعا در زندگی مان ساخته ایم، خودش را نشان بدهد.

چون در نهایت، زندگی ما را با حرف هایی که درباره خودمان زده ایم نمی شناسد؛ با چیزی که واقعا زندگی کرده ایم می شناسد.

و شاید وقتی این را بفهمیم، سکوت دیگر برایمان نشانه نداشتن نباشد.

سکوت میتواند نشانه این باشد که چیزی در حال ساخته شدن است.

و حضور میتواند همان جایی باشد که در آن، قبل از هر چیز، خودمان را میبینیم و بعد آماده میشویم تا هدایت را دریافت کنیم.

دیدگاه‌ها
  1. هیما فروزان 1405/06/15 در 13:47

    من به صدای قلبم گوش می کنم و خودم رو تسلیم خداوند میدونم و دیشب با هدایت قلبم یک ساعت زودتر برگشتم خونه و معجزه گوش کردن به صدای درونم رو دیدم که از یک درگیری جان سالم به در بردم