کمک کنیم یا دلسوزی؟ قانون هستی درباره کمک به دیگران ( اپیزود 5 )

کمک کنیم یا دلسوزی؟ قانون هستی درباره کمک به دیگران ( اپیزود 5 )

بسم الله الرحمان الرحیم

گاهی یکی از سخت ترین موقعیت های زندگی ما این است که می بینیم یک نفر که دوستش داریم، خودش را در شرایط سختی قرار داده و دارد رنج می کشد.

ممکن است ببینیم تصمیم های اشتباهی گرفته، بارها همان مسیر را تکرار کرده، خودش را گرفتار کرده و حالا منتظر است کسی بیاید و دستش را بگیرد.

اینجا یک سوال جدی برای ما پیش می آید:

من باید برای این آدم دلسوزی کنم یا نه؟

اگر دلسوزی کنم، پس تکلیف قانون هستی چه می شود؟

آیا من مجازم وقت، انرژی، توان روانی، امکانات و حتی آرامشم را خرج کسی کنم که خودش حاضر نیست برای تغییر شرایطش کاری انجام دهد؟

و اگر قرار نیست دلسوزی کنم، پس انسانیت چه می شود؟

فایل صوتی کمک کنیم یا دلسوزی؟ قانون هستی درباره کمک به دیگران ( اپیزود 5 )

کمک کردن با نجات دادن فرق دارد

به نظرم برای پاسخ به این سوال، اول باید یک تفاوت مهم را ببینیم.

ما انسان ها در ذات خودمان میل به کمک کردن داریم.

وقتی کسی را دوست داریم و می بینیم رنج می کشد، طبیعی است که بخواهیم کاری برایش انجام دهیم.

این میل به کمک، چیز بدی نیست.

اتفاقا می تواند یکی از زیباترین جلوه های انسانی ما باشد.

اما مسئله از جایی شروع می شود که کمک کردن ما، جای مسئولیت پذیری آن آدم را بگیرد.

من می توانم دست کسی را بگیرم؛ اما نمی توانم به جای او زندگی کنم.

می توانم راه را به او نشان بدهم؛ اما نمی توانم به جای او قدم بردارم.

می توانم تجربه ام را در اختیارش بگذارم؛ اما نمی توانم به جای او انتخاب کنم.

و شاید مهم تر از همه، من نمی توانم با خرج کردن بی پایان خودم، کسی را از نتیجه انتخاب های خودش برای همیشه دور کنم.

اینجا مرز بسیار مهمی وجود دارد.

گاهی چیزی که ما اسمش را «کمک» گذاشته ایم، در واقع تبدیل شده به ادامه دادن یک الگوی نادرست.

من بدهی های او را می دهم.

اشتباهاتش را جبران می کنم.

هر بار که گرفتار می شود، از راه می رسم.

هر بار که تصمیم اشتباهی می گیرد، من هزینه اش را می پردازم.

هر بار که خودش را در شرایط سختی قرار می دهد، من آرامش خودم را کنار می گذارم تا او دوباره سرپا شود.

بعد ممکن است سال ها همین اتفاق تکرار شود.

و من همچنان فکر کنم:

اگر من کمک نکنم، چه کسی کمک کند؟

اما شاید یک سوال دیگر لازم باشد:

این کمک دارد او را توانمند می کند یا وابسته؟

این سوال می تواند نگاه ما را کاملا تغییر دهد.

قانون هستی به من نمی گوید قلبت را ببند.

نمی گوید نسبت به رنج انسان ها بی تفاوت باش.

نمی گوید اگر کسی گرفتار شد، رویت را برگردان.

اما به من یاد می دهد که قدرت زندگی خودم را به شکلی استفاده کنم که نتیجه واقعی بسازد.

اگر من خودم هنوز در زندگی ام گرفتارم، هنوز نمی توانم آرامش داشته باشم، هنوز در مسائل مالی خودم درمانده ام، هنوز روابط خودم پر از آشفتگی است و هنوز نمی دانم چگونه شرایط زندگی خودم را تغییر بدهم، اما مدام می خواهم زندگی دیگران را نجات بدهم، شاید لازم باشد ابتدا برگردم و زندگی خودم را ببینم.

چون بهترین کمکی که می توانم به دیگران بکنم، فقط حرف زدن درباره یک مسیر نیست.

نتیجه گرفتن از آن مسیر است.

اگر من یاد گرفته ام چگونه شرایط مالی ام را تغییر بدهم، چگونه رابطه ام را بهتر کنم، چگونه آرامش بیشتری در زندگی ام بسازم و چگونه از قدرت خلاقه خودم استفاده کنم، آن وقت چیزی دارم که می توانم واقعا در اختیار دیگری بگذارم.

من به او فقط پول نمی دهم.

من یک امکان جدید برای دیدن زندگی به او می دهم.

فقط یک مشکل را برایش حل نمی کنم.

کمکش می کنم یاد بگیرد چگونه مشکلات بعدی را خودش حل کند.

اینجا کمک کردن تبدیل به چیزی بسیار عمیق تر می شود.

من به جای اینکه فقط ماهی بدهم، کمک می کنم انسان مقابل من ماهیگیری را یاد بگیرد.

البته حتی اینجا هم قرار نیست نسخه ای برای همه داشته باشیم.

گاهی یک انسان واقعا در شرایطی است که به کمک فوری احتیاج دارد.

گاهی یک کودک، یک سالمند، یک انسان ناتوان یا فردی که در یک شرایط بحرانی قرار گرفته، نیازمند حمایت واقعی است.

کمک کردن در چنین موقعیتی نه تنها ضد قانون نیست، بلکه می تواند کاملا انسانی و ارزشمند باشد.

اما حتی در اینجا هم می توانیم هوشمندانه رفتار کنیم.

یعنی ببینیم کمک من قرار است چه چیزی ایجاد کند.

قرار است فقط رنج همین لحظه را کمتر کند؟

یا می تواند قدمی باشد برای اینکه این انسان دوباره بتواند روی پای خودش بایستد؟

این تفاوت کوچکی نیست.

وقتی ما مدام نتیجه رفتارهای یک انسان را از او می گیریم، ممکن است ناخواسته مسئولیت زندگی اش را هم از او گرفته باشیم.

و اینجاست که دلسوزی می تواند از یک احساس زیبا، تبدیل به رفتاری شود که به هیچ کدام از دو طرف کمک واقعی نمی کند.

من دلسوزی می کنم.

او گرفتار می شود.

من دوباره نجاتش می دهم.

او دوباره همان رفتار را تکرار می کند.

من دوباره هزینه می کنم.

و این چرخه ادامه پیدا می کند.

آیا واقعا چیزی تغییر کرده است؟

یا فقط شکل رنج عوض شده؟

انسانیت حقیقی؛ کمک به بیدار شدن قدرت خود انسان

ما در طول تاریخ انسان های زیادی را دیده ایم که برای کمک به دیگران، تمام توان خود را گذاشته اند.

گروه ها، نهادها، خیرین و انسان هایی که امکانات زیادی را در اختیار دیگران قرار داده اند.

کمک کرده اند، بخشیده اند، امکانات فراهم کرده اند و گاهی حتی زندگی تعداد زیادی از انسان ها را برای مدتی آسان تر کرده اند.

اما یک سوال همچنان باقی مانده است:

آیا زمین برای همیشه از انسان هایی که خودشان را گرفتار می کنند خالی شده است؟

نه.

چون مسئله فقط نداشتن کمک نیست.

انسانی که یاد نگرفته خودش مدد رسان خودش باشد، حتی اگر بارها کمک دریافت کند، ممکن است دوباره خودش را به همان نقطه برگرداند.

پس شاید یکی از بزرگ ترین شکل های انسانیت این نباشد که من تا آخر عمر بار تو را به دوش بکشم.

شاید این باشد که کمک کنم قدرت خودت را ببینی.

کمک کنم بفهمی تو هم می توانی برای زندگی خودت کاری انجام دهی.

کمک کنم از حالت «کسی باید بیاید و من را نجات بدهد» خارج شوی و به نقطه ای برسی که بگویی:

من می توانم برای زندگی خودم کاری کنم.

این نگاه برای من خیلی مهم است.

چون انسان تنها موجودی است که قدرت خلق دارد.

من می توانم فکر کنم.

می توانم انتخاب کنم.

می توانم مسیرم را عوض کنم.

می توانم چیزی را که تا امروز ساخته ام، دوباره ببینم و تصمیم دیگری بگیرم.

می توانم یاد بگیرم.

می توانم تجربه کنم.

می توانم از نتیجه انتخاب هایم آگاه شوم و انتخاب تازه ای داشته باشم.

این قدرت، سرمایه بزرگی است.

و شاید انسانیت حقیقی این باشد که اول خودمان از این قدرت استفاده کنیم و زندگی خودمان را تا جای ممکن بسازیم و بعد از همین جایگاه، برای دیگران مفید باشیم.

یعنی من خودم را آباد کنم تا بتوانم آبادگر باشم.

خودم آرامش را تجربه کنم تا بتوانم مسیر آرامش را به دیگری نشان بدهم.

خودم فراوانی را تجربه کنم تا بتوانم درباره فراوانی حرفی داشته باشم که از زندگی خودم آمده است.

خودم رابطه سالم را تجربه کنم تا کمکم به دیگری فقط مجموعه ای از حرف ها نباشد.

این نگاه، کمک کردن را از یک واکنش احساسی به یک انتخاب آگاهانه تبدیل می کند.

دیگر هر جا کسی رنج کشید، احساس نمی کنم حتما باید خودم را وسط بیندازم.

اول نگاه می کنم.

می بینم چه چیزی واقعا در توان من است.

می بینم آیا این کمک باعث توانمند شدن او می شود یا وابستگی اش را بیشتر می کند.

می بینم آیا دارم از روی عشق کمک می کنم یا از روی ترس، عذاب وجدان، احساس گناه یا نیاز به اینکه آدم خوبی دیده شوم.

این سوال ها خیلی مهم هستند.

چون ممکن است من ظاهرا برای دیگری کاری انجام دهم، اما در واقع دارم برای احساس خوب خودم این کار را می کنم.

می خواهم بگویم «من آدم خوبی هستم

می خواهم دیگران مرا فداکار ببینند.

می ترسم اگر کمک نکنم، دوستم نداشته باشند.

می ترسم اگر مسئولیت او را به خودش برگردانم، از من فاصله بگیرد.

اینجا دیگر کمک کردن کاملا آزاد نیست.

من دارم از خودم هزینه می کنم تا یک رابطه یا یک تصویر را حفظ کنم.

و اینجاست که لازم است دوباره برگردیم به خودمان.

من مسئول زندگی خودم هستم.

و تو هم مسئول زندگی خودت هستی.

این جمله قرار نیست فاصله میان انسان ها را بیشتر کند.

اتفاقا قرار است رابطه ها را سالم تر کند.

چون وقتی من مسئولیت زندگی خودم را می پذیرم و تو هم مسئولیت زندگی خودت را می پذیری، کمک کردن دیگر از سر اجبار نیست.

از سر انتخاب است.

من می توانم به تو کمک کنم، چون می خواهم.

نه چون اگر کمک نکنم، احساس کنم آدم بدی هستم.

می توانم کنارت باشم، بدون اینکه زندگی تو را به دوش بکشم.

می توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه مسئول تمام نتایج انتخاب هایت باشم.

و می توانم حتی در جایی که دیگر نمی توانم کاری برایت انجام دهم، همچنان برایت خیر بخواهم.

شاید این یکی از بالغ ترین شکل های محبت باشد.

اینکه بدانم دوست داشتن همیشه به معنی «نجات دادن» نیست.

گاهی دوست داشتن یعنی دستت را بگیرم.

گاهی یعنی راه را نشانت بدهم.

گاهی یعنی امکاناتی در اختیارت بگذارم.

گاهی یعنی فقط کنارت باشم.

و گاهی هم یعنی اجازه بدهم خودت با زندگی ات روبه رو شوی و قدرت خودت را پیدا کنی.

قانون هستی از ما نمی خواهد انسان بی عاطفه ای باشیم.

از ما می خواهد آگاه باشیم.

کمک کنیم، اما هوشمندانه.

بخشنده باشیم، اما نه به قیمت نابود کردن خودمان.

در کنار دیگران باشیم، اما مسئولیت زندگی آنها را جایگزین مسئولیت زندگی خودمان نکنیم.

و شاید زیباترین شکل کمک این باشد که انسان مقابل من، بعد از بودن کنار من، قوی تر از قبل خودش را ببیند؛ نه وابسته تر.

من فکر می کنم این همان جایی است که انسانیت و قانون هستی مقابل هم قرار نمی گیرند.

اتفاقا به هم می رسند.

انسانیت یعنی قلبم را نبندم.

قانون یعنی آگاهانه عمل کنم.

و ترکیب این دو می تواند کمک کردن را به چیزی تبدیل کند که واقعا زندگی می سازد.

پس اگر امروز کسی را می بینی که گرفتار است، قبل از اینکه بگویی «من باید نجاتش بدهم»، یک لحظه مکث کن.

از خودت بپرس:

بهترین کاری که می توانم برای او انجام دهم چیست که هم به او کمک کند و هم قدرت خودش را از او نگیرد؟

شاید پاسخ همین سوال، شکل کمک کردن تو را برای همیشه تغییر دهد.

و شاید آن وقت بفهمیم که گاهی بزرگ ترین خدمت به یک انسان، این نیست که بار زندگی اش را برای همیشه روی دوش خودمان بگذاریم؛

بلکه این است که کمکش کنیم دوباره قدرت ایستادن روی پاهای خودش را ببیند.

قانون هستی :

کمک حقیقی، زندگی دیگری را به جای او نمی سازد؛ قدرت ساختن زندگی را در خود او بیدار می کند.

امتیاز شما به این مقاله:

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

هنوز امتیازی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین نفر باشید که به این مطلب امتیاز می‌دهد!

دیدگاه‌ها
  1. فرشته پوستی 1405/06/26 در 22:04

    بسم الله الرحمان الرحیم .
    در این باره میخوام اشاره کنم به یک تجربه ی شخصی تا الگوئی باشه پیش چشمای خودم و مخاطبی ک این دیدگاهو میخونه
    ب خوبی یادم هست در ماههای اولی که با قانون آشنا شده بودم و بسیار ذوق نتایجی رو داشتم که مدام داشتم می گرفتم و دلم می خواست که با دیگران و خونوادم مدام در میون بذارم و اونهارو هم تشویق می کردم ک بیانو از قانون استفاده کنن و ب خوبی یادمه ک اونا فقط گوش می کردن ب حرفام اصلا بهشون عمل نمی کردن البته الان متوجه میشم ک زمان رسیدن به اینکه قانونو بشنوی و بخوای بهش عمل کنی واسه افراد متفاوت هست و اینطوری نبوده و نیست ک من بخوام دیگران و نزدیکانمو بیارم تو مسیری ک خودمم ب تازگی داشتم میدیدمش و بشه ک این اتفاق بیفته و یادم ک چقدرم اصرار داشتم بهشون . من روزها میشد ک ساعتها وقت می گذاشتم ک قانعشون کنم ک به حرفام اعتماد کنن و گوش کنن و مسیری رو برن ک من میگم درسته زهی خیال باطل .
    من داشتم خودمو از نتایچ عالی ک داشتم می گرفتم دورو دورتر می کردم و خودم متوجه نبودم و بعد از مدتی هم روابطمو خراب می کردم هم خودم نسبت به قانون مردد میشدم و می رفتم تو ی حالت برزخی ک نه می تونستم نسبت ب قانون و نتیحه هایی ک داشت میومد بی اعتنا باشم نه به اونچه در گذشته تجربه کرده بودمو الان اونائی ک میخواستم بیارمشون توی راه بهم در مخالفت با قانون میگفتن بی توجه باشم ی برزخ تمام عیار درست کرده بودم برای خودم …
    و جالبه من داشتم اون اوائل بدون حرف زدن با افراد مخالفم نتیجه از قانون می گرفتم واقعا تو تمام بخشها داشتم نتایج بی نظیری می گرفتم و تو ی احوالی داشتم زندگی می کردم ک هرگز تا پیش از این تجربه نکرده بودم چنان حالم خوب بود ک محال فراموش کنم من مدام خلق می کردم هر چی ک میخواستمو البته اینم بگم اون اوائل من چیزای زیادی نمیخواستم اما در شروع بودو من داشتم نتیجه می گرفتم و فقط کافی بود در سکوت همون مسیرو می گرفتمو می رفتم، اما حیف ک نجواهای ذهن نمی گذاشت و مدام می گفت ببین طفلی خواهرت برادرت دوستت این اون داره اذیت میشه داره رنج میکشه بیا بهش یاد بده چ باید بکنه تو ک الان میدونی باید بهشون بگی وگرنه باید از خودت خجالت بکشی ک تو در احوال خوشی باشی اونا در گرفتاری
    من اینطوری هربار گول می خوردمو هربار برای دیگران دلسوزی می کردم و این در حالی بود ک نه میتونستم برای اونها کاری مثمر ثمر پایدار انجام بدم نه خودم فقط راهو برای خودم ناهموار می کردم و داشتم نسبت به قانون بی اعتماد میشدم چرا ک با اون تمرکز دیگه روی قانون کار نمی کردم پس نتایج آروم آروم کم و کمرنگ تر می شد تا اینکه قانون رو درک کردم و الان سالهاست این میل و نیاز ذهنم رو ک دوس داره فقط لب و دهن باشمو فقط نصیحت کنمو خودم خالی باشم از عملکرد صحیح رو تا جائی ک میتونم کنترل میکنم البته ک کار مداوم میخواد . من و ما برای اینکه بهترین کارو در قبال خودمون عزیزانمون و انسانیت بخوایم انجام بدیم تنها یک کار باید بکنیم ، خودمونو از نتایج عالی مالی ارتباطات جسمانی و معنوی پر کنیم اونوقته ک بسیار میتونیم کمک رسان مفیدی باشیم و اتفاقا از زمانی ک من ذهن بلندگو دوستمو کنترل کردم نتایجم بیشتر و گوشهای شنوا خودشون ب روابطم با دست حکیمانه خداوند وارد شدن این قانونها تا همیشه ب یاری خداوند یکتا و توانا ب یادمون بمونه انشاالله .