چرا ذهن ما ثروت و خوشبختی دیگران را باور نمیکند؟

چرا ذهن ما ثروت و خوشبختی دیگران را باور نمیکند؟

بسم الله الرحمان الرحیم

گاهی یک اتفاق ساده در یک دورهمی میتواند دریچه ای به یک آگاهی بسیار بزرگ باز کند. در یکی از همین گفتگوها، یکی از دوستان سوالی پرسید که شاید سوال خیلی از ما باشد. گفت وقتی در هتل های زیبا، رستوران های خوب یا مکان هایی قرار میگیریم که افراد ثروتمند در آنجا حضور دارند، چرا ذهن ما به راحتی نمیپذیرد که این آدم ها واقعا ثروتمند هستند؟ چرا ذهنمان نمیگوید: ببین، اینها هم هستند. اینها دارند با رفاه زندگی میکنند. اینها دارند برای لذت و آرامش خودشان هزینه میکنند. پس ثروت واقعا وجود دارد. پس رفاه واقعی است. پس میتواند برای من هم وجود داشته باشد .

اما خیلی وقت ها ذهن ما به جای اینکه همین واقعیت ساده را ببیند، شروع میکند به پیدا کردن دلیل برای رد کردن آن چیزی که جلوی چشمش است. میگوید شاید ظاهرشان خوب باشد ولی زندگی شان پر از مشکل است، شاید بدهکار باشند، شاید زندگی خانوادگی خوبی نداشته باشند، شاید این پول را از راه خوبی به دست نیاورده باشند یا شاید پشت این ظاهر، هزار مشکل وجود داشته باشد. جالب اینجاست که ما هیچ کدام از اینها را نمیدانیم، اما ذهن ترجیح میدهد هر احتمالی را بسازد تا اینکه یک واقعیت تازه را بپذیرد؛ واقعیتی که شاید برایش ناآشناست.

فایل صوتی چرا ذهن ما ثروت و خوشبختی دیگران را باور نمیکند؟

ممکن است انسان هایی واقعا در رفاه زندگی کنند. ممکن است انسان هایی باشند که سلامتی خوبی دارند، رابطه ای زیبا و آرام دارند، با شادی زندگی میکنند و از زندگی شان لذت میبرند. حتی ممکن است اینها فقط استثنا نباشند، بلکه نمونه ای از چیزی باشند که برای ما هم امکان پذیر است. اینجاست که به یک موضوع بسیار مهم میرسیم: ذهن تو همیشه با واقعیت نمیجنگد؛ گاهی با ناآشنایی خودش میجنگد.

ذهن تو با واقعیت نمیجنگد؛ با ناآشنایی خودش میجنگد

بسیاری از ما تصور میکنیم ذهنمان همیشه حقیقت را همان گونه که هست میبیند، اما اگر کمی عمیق تر نگاه کنیم، میبینیم ذهن ما بیشتر از اینکه واقعیت را همان گونه که هست ببیند، آن را از دریچه چیزهایی که قبلا دیده، شنیده و پذیرفته تفسیر میکند. اگر یک انسان از کودکی بارها فقر را دیده باشد، فقر برای ذهنش آشنا میشود. اگر بارها بیماری دیده باشد، بیماری برایش تبدیل به بخشی از تصویر زندگی میشود. اگر بارها دعوا، خیانت، جدایی، شکست، بدهکاری، ترس و نگرانی دیده باشد، ذهنش به مرور اینها را به عنوان بخشی طبیعی از زندگی ثبت میکند.

بعد وقتی با چیزی متفاوت روبرو میشود، چه اتفاقی میافتد؟ ذهن میگوید: «این با چیزی که من میشناسم فرق دارد.» و چون چیزی که میشناسد برایش قابل پیش بینی تر است، شروع میکند به رد کردن چیز تازه. اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد. گاهی ما فکر میکنیم چون چیزی را نمیپذیریم، پس آن چیز وجود ندارد؛ در حالی که ممکن است فقط برای ما ناآشنا باشد.

اگر من تمام عمرم فقط خانه های کوچک دیده باشم و یک روز وارد یک خانه بسیار بزرگ شوم، آیا میتوانم بگویم چون ذهن من نمیتواند چنین خانه ای را تصور کند، پس چنین خانه ای وجود ندارد؟ اگر تمام عمرم افراد بیمار دیده باشم و یک انسان را ببینم که سالهاست سالم، پرانرژی و شاد زندگی میکند، آیا باید بگویم حتما یک مشکلی دارد که من نمیدانم؟ اگر بیشتر زندگی ام را با انسان هایی گذرانده باشم که همیشه از پول حرف میزنند، از گرانی میترسند، از نداشتن میگویند و باور دارند ثروت برای عده خاصی است، آیا وقتی انسان های ثروتمند را میبینم باید دنبال دلیلی بگردم که وجود رفاه آنها را انکار کنم؟

یا میتوانم برای اولین بار بگویم: پس این هم یک شکل دیگر از زندگی است .

همین جمله میتواند شروع یک تغییر بزرگ باشد؛ چون ما برای ساختن یک زندگی تازه، ابتدا باید بتوانیم وجود آن زندگی را ببینیم. نمیتوانی چیزی را که ذهنت حتی حاضر نیست وجودش را بپذیرد، به راحتی در زندگی خودت تجربه کنی. به همین دلیل است که «منظر» اهمیت پیدا میکند.

تو هر روز در حال دیدن چیزی هستی. هر روز در حال شنیدن چیزی هستی. هر روز با انسان هایی معاشرت میکنی. هر روز داستان هایی درباره زندگی، پول، بیماری، رابطه، موفقیت و شکست میشنوی. و تمام اینها دارند به ذهن تو میگویند: «زندگی این شکلی است.»

حالا اگر تمام مناظر زندگی تو یک شکل باشند، چطور انتظار داری ذهن تو شکل دیگری از زندگی را طبیعی بداند؟ اگر هر روز فقط فقر را ببینی، ذهنت با فقر آشنا میشود. اگر هر روز فقط بیماری را ببینی، بیماری برای ذهنت آشنا میشود. اگر هر روز فقط رابطه های ناسالم را ببینی، رابطه سالم برایت عجیب میشود.

اما اگر شروع کنی به دیدن الگوهای تازه، اتفاق دیگری رخ میدهد. تو به ذهنت فرصت میدهی که ببیند: «نه، فقط آن چیزی که تا امروز دیده ام وجود ندارد.» ثروت وجود دارد. سلامتی وجود دارد. آرامش وجود دارد. عشق وجود دارد. رابطه سالم وجود دارد. شادی وجود دارد. آزادی وجود دارد. رفاه وجود دارد. و انسان هایی وجود دارند که اینها را زندگی میکنند.

اینجاست که یک مسئولیت مهم بر عهده ما قرار میگیرد. ما باید مراقب مناظری باشیم که هر روز به ذهنمان میدهیم. اگر قرار است زندگی متفاوتی را تجربه کنیم، باید اجازه بدهیم ذهنمان با آن زندگی آشنا شود. نه یک بار، نه دو بار و نه فقط زمانی که انگیزه داریم؛ بلکه با استمرار.

زیرا ذهن سالها برای پذیرفتن آنچه امروز باور دارد، اطلاعات دریافت کرده است. نمیشود انتظار داشت با یک بار دیدن یک انسان ثروتمند، تمام باورهای قدیمی درباره فقر از بین برود. نمیشود یک بار یک رابطه سالم دید و انتظار داشت تمام الگوهای قدیمی رابطه در ذهن ما تغییر کند. نمیشود یک بار انسان سالم و شاد دید و گفت: خب، پس من هم از فردا همین هستم .

تغییر نیازمند استمرار است. باید آنقدر الگوهای تازه را ببینیم تا دیگر برایمان عجیب نباشند. باید آنقدر انسان های سالم، شاد، موفق و ثروتمند را ببینیم که ذهنمان دیگر برای رد کردن آنها بهانه نسازد. باید آنقدر با مناظر تازه روبرو شویم که یک روز به خودمان بگوییم: این هم زندگی است .

و شاید حتی یک قدم جلوتر برویم و بگوییم: اگر برای او ممکن است، چرا برای من ممکن نباشد؟

این سوال، سوال بسیار مهمی است. نه برای مقایسه، نه برای حسرت و نه برای اینکه زندگی دیگران را کپی کنیم؛ بلکه برای اینکه امکان های بیشتری را ببینیم. وقتی یک انسان ثروتمند را میبینیم، قرار نیست زندگی خودمان را با او مقایسه کنیم. قرار نیست خودمان را سرزنش کنیم. قرار نیست بگوییم چرا من ندارم و او دارد. قرار است فقط یک چیز را ببینیم: ثروت ممکن است.

وقتی یک انسان سالم را میبینیم، قرار نیست بگوییم چرا من اینگونه نیستم. قرار است ببینیم: سلامتی ممکن است.

وقتی یک زوج را میبینیم که سالهاست با عشق و احترام کنار یکدیگر زندگی میکنند، قرار نیست بگوییم حتما پشت پرده مشکلاتی دارند. میتوانیم بگوییم: رابطه سالم ممکن است.

وقتی انسانی را میبینیم که با آرامش، شادی و رضایت زندگی میکند، لازم نیست فورا برای رد کردن آن زندگی دلیل پیدا کنیم. میتوانیم اجازه بدهیم ذهنمان برای چند لحظه فقط ببیند، فقط مشاهده کند و فقط بپذیرد که این شکل از زندگی نیز وجود دارد.

وقت آن رسیده که مناظر تازه ای به ذهنمان نشان بدهیم

شاید یکی از بزرگ ترین کارهایی که میتوانیم برای آینده خودمان انجام دهیم، همین باشد: به ذهنمان مناظر تازه بدهیم. نه برای فریب دادن خودمان، نه برای خیال پردازی و نه برای اینکه وانمود کنیم چیزی وجود دارد که وجود ندارد؛ بلکه برای اینکه تصویر ما از امکان های زندگی، محدود به گذشته نباشد.

زیرا اگر قرار باشد همیشه فقط همان چیزهایی را ببینیم که تا امروز دیده ایم، چگونه قرار است چیز متفاوتی بسازیم؟

اگر تمام الگوهای اطراف ما یک شکل باشند، ذهن ما نیز همان شکل را طبیعی میداند. اما وقتی آگاهانه شروع میکنیم به دیدن انسان هایی که جور دیگری زندگی میکنند، ذهن کم کم با یک حقیقت تازه روبرو میشود: «زندگی میتواند شکل دیگری هم داشته باشد.»

و شاید همین، یکی از ارزشمندترین آگاهی هایی باشد که میتوانیم با خودمان به زندگی ببریم.

از امروز، وقتی انسان ثروتمندی را دیدی، به جای اینکه ذهنت را به سمت انکار ببری، چند لحظه مکث کن. وقتی انسان سالمی را دیدی، مکث کن. وقتی یک رابطه زیبا دیدی، مکث کن. وقتی انسانی را دیدی که با آرامش و شادی زندگی میکند، مکث کن.

و به جای اینکه فورا بگویی: «حتما پشت این ظاهر چیز دیگری است»، به خودت اجازه بده بگویی: خداوندا، ممنونم که این الگو را به من نشان دادی .

این نگاه، حسرت نیست. این نگاه، مقایسه نیست. این نگاه، توجه به امکان است.

و وقتی توجه تو به امکان های تازه برود، ذهن تو نیز کم کم یاد میگیرد که زندگی را فقط از پنجره گذشته تماشا نکند.

شاید زمان آن رسیده باشد که به جای جنگیدن با ذهن، شروع کنیم به تربیت کردن منظرهای آن. هر روز کمی بیشتر ثروت را ببینیم. کمی بیشتر سلامتی را ببینیم. کمی بیشتر عشق را ببینیم. کمی بیشتر آرامش را ببینیم. کمی بیشتر انسان هایی را ببینیم که آن چیزی را زندگی میکنند که ما نیز خواهان تجربه اش هستیم.

و اجازه بدهیم استمرار این دیدن، آرام آرام تصویر تازه ای در ذهن ما بسازد.

زیرا شاید زندگی تازه، از همان لحظه ای آغاز شود که برای اولین بار بتوانیم با تمام وجود بگوییم:

آنچه میخواهم، وجود دارد .

و بعد، به جای انکار کردنش، شروع کنیم به دیدنش؛ به توجه کردن به آن، به شناختنش و به آشنا شدن با آن.

تا روزی که دیگر برای ذهن ما عجیب نباشد.

تا روزی که ثروت، سلامتی، عشق، شادی و آرامش، برای ذهن ما غریبه نباشند.

تا روزی که اینها را نه به عنوان اتفاقی دور از دسترس، بلکه به عنوان بخشی از امکان های زندگی خودمان ببینیم.

شاید این همان تغییری باشد که امروز به آن نیاز داریم؛ نه اینکه دنیا را عوض کنیم، بلکه ابتدا منظره ای را که هر روز به ذهنمان نشان میدهیم، آگاهانه انتخاب کنیم.

و از همین جا، شاید یک زندگی تازه آغاز شود.

 

امتیاز شما به این مقاله:

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

هنوز امتیازی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین نفر باشید که به این مطلب امتیاز می‌دهد!

دیدگاه‌ها