وقتی رابطه درست می شود، زندگی هم به تعادل برمی گردد ( اپیزود 2 )
وقتی رابطه درست می شود، زندگی هم به تعادل برمی گردد ( اپیزود 2 )
بسم الله الرحمان الرحیم
رابطه سالم از رابطه ما با خودمان آغاز می شود؛ با شناخت قانون هستی، عشق، احترام و آزادی را از درون می سازیم تا روابط و زندگی مان تغییر کند.
در قسمت دوم رادیو فرشته پوستی درباره یکی از تاثیرگذارترین بخش های زندگی انسان صحبت می کنیم: رابطه.
رابطه فقط موضوعی مربوط به ازدواج یا ارتباط با دیگران نیست. کیفیت رابطه ما با خودمان و دیگران می تواند روی تمرکز، آرامش، تصمیم گیری، کار، درآمد، احساس ارزشمندی و حتی کیفیت تجربه ما از زندگی اثر بگذارد.
در این قسمت از رادیو فرشته پوستی می خواهیم از زاویه ای متفاوت به روابط نگاه کنیم؛ نه از جایگاه مقصر کردن دیگران، نه از جایگاه اینکه چه کسی بیشتر برای ما تلاش کند، بلکه از این پرسش که «من در رابطه با خودم چگونه رفتار می کنم؟»
در این گفتگو به یک اصل مهم از قوانین هستی می پردازیم: آنچه در بیرون با شدت بیشتری طلب می کنیم، اغلب لازم است ابتدا در رابطه ما با خودمان دیده و اصلاح شود.
این قسمت برای کسانی است که در روابطشان بارها احساس نادیده گرفته شدن، کم توجهی، وابستگی، خستگی از فداکاری یا توقع زیاد داشته اند و می خواهند به جای تغییر دادن دیگران، نقطه شروع واقعی تغییر را پیدا کنند.
فایل صوتی وقتی رابطه درست می شود، زندگی هم به تعادل برمی گردد
وقتی رابطه ما با خودمان درست نباشد
بگذارید این قسمت را با یک سوال ساده شروع کنم.
تا به حال شده درگیر یک رابطه باشید و ببینید ذهن تان آنقدر درگیر آن آدم، رفتار او، توجه او، حرف او یا بی توجهی اوست که دیگر نمی توانید با خیال راحت روی کارهای خودتان تمرکز کنید؟
ممکن است سر کار باشید، اما ذهنتان جای دیگری باشد.
ممکن است مشغول انجام کاری باشید، اما مدام در ذهنتان گفتگویی را با کسی ادامه بدهید.
ممکن است یک اتفاق کوچک در رابطه، ساعت ها و حتی روزها ذهن شما را درگیر کند.
اینجا شاید اولین چیزی که به ذهنمان برسد این باشد که «او باعث شد من اینطور شوم.»
اما اگر کمی عمیق تر نگاه کنیم، یک سوال مهم تر پیدا می شود:
چرا رفتار یک انسان دیگر می تواند اینقدر روی حال درونی من اثر بگذارد؟
رابطه یکی از بخش های بسیار مهم زندگی ماست، چون انسان بخش بزرگی از تجربه زندگی اش را در ارتباط با دیگران می گذراند. به همین دلیل وقتی در این قسمت مسئله داریم، معمولا فقط همان قسمت آسیب نمی بیند.
تمرکزمان پایین می آید.
آرامشمان کمتر می شود.
تصمیم گیری برایمان دشوارتر می شود.
انرژی ذهنی مان صرف چیزی می شود که مدام در حال بررسی آن هستیم.
و حتی ممکن است کاری که دوستش داریم، اهدافی که برای زندگی داریم و فرصت هایی که در اختیارمان قرار گرفته، تحت تاثیر همین آشفتگی قرار بگیرد.
پس کار کردن روی روابط، فقط برای این نیست که یک رابطه خوب داشته باشیم.
این کار به نوعی سرمایه گذاری روی تمام زندگی ماست.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد.
قرار نیست برای درست کردن رابطه، از دیگران شروع کنیم.
قرار است از خودمان شروع کنیم.
قانونی که رابطه را از درون تغییر می دهد
خیلی وقت ها ما در رابطه دنبال چیزی می گردیم که خودمان در رابطه با خودمان ایجاد نکرده ایم.
توجه می خواهیم.
احترام می خواهیم.
محبت می خواهیم.
آزادی می خواهیم.
دیده شدن می خواهیم.
تایید می خواهیم.
و گاهی آنقدر این نیازها را از دیگران طلب می کنیم که تمام رابطه تبدیل می شود به تلاش برای گرفتن چیزی از بیرون.
اما بیایید یک لحظه مسیر را برعکس کنیم.
اگر من همان کسی هستم که از کمبود توجه رنج می برم، آیا خودم به خودم توجه می کنم؟
اگر احترام می خواهم، آیا در خلوت خودم با خودم محترمانه رفتار می کنم؟
اگر آزادی می خواهم، آیا اجازه می دهم خودم خودم باشم؟
اگر عشق می خواهم، آیا رابطه من با خودم سرشار از محبت است؟
اگر می خواهم دیده شوم، آیا خودم را می بینم؟
اینجا دقیقا همان جایی است که نگاه ما به قانون هستی در روابط تغییر می کند.
من نمی گویم دیگران هیچ نقشی در زندگی ما ندارند.
می گویم نقطه شروع تجربه ما، خود ما هستیم.
وقتی من مدام خودم را سرزنش می کنم، خودم را کوچک می کنم، خودم را با دیگران مقایسه می کنم، برای جلب رضایت دیگران از خودم عبور می کنم و ارزش خودم را به رفتار دیگران گره می زنم، در واقع دارم رابطه ای را می سازم که در آن خودم جایگاه مهمی برای خودم ندارم.
بعد چطور انتظار داشته باشم جهان بیرون دائما ارزش من را به من یادآوری کند؟
این همان جایی است که لازم است به جای «درمان رابطه با دیگران»، ابتدا رابطه خودمان با خودمان را ببینیم.
گاهی چیزی که تصور می کنیم مشکل ما با همسر، دوست، خانواده یا اطرافیان است، در عمق خودش مسئله ای است که مدت هاست در رابطه ما با خودمان وجود داشته است.
ما از خودمان دور شده ایم و انتظار داریم دیگری ما را به خودمان برگرداند.
از خودمان محبت نگرفته ایم و انتظار داریم دیگری این خلأ را پر کند.
خودمان را نادیده گرفته ایم و بعد از اینکه دیگری ما را ندیده است، عمیقا ناراحت شده ایم.
خودمان را محدود کرده ایم و بعد از دیگران آزادی خواسته ایم.
این نگاه، قرار نیست ما را متهم کند.
اتفاقا قرار است ما را آزاد کند.
چون اگر همه چیز به رفتار دیگران وابسته باشد، من قدرت تغییر زیادی ندارم.
اما اگر نقطه شروع خود من باشم، امکان تغییر دوباره به زندگی من برمی گردد.
و این یعنی آگاهی.
آگاهی یعنی ببینم کجا دارم برخلاف قانونی رفتار می کنم که نتیجه متفاوتی از آن انتظار دارم.
یکی از اشتباهاتی که در روابط زیاد دیده می شود، دگرپردازی افراطی است.
یعنی من دائما انرژی، توجه، زمان و توانم را برای دیگری می گذارم، اما خودم را در انتهای فهرست قرار می دهم.
برای دیگری انجام می دهم، حتی وقتی نمی خواهم.
سکوت می کنم، حتی وقتی درونم پر از حرف است.
از خودم می گذرم تا دیگری ناراحت نشود.
مدام نیازهای دیگری را مقدم می دانم.
و بعد یک روز خسته می شوم و می گویم:
«من که برای تو این همه کار کردم، چرا من را ندیدی؟»
اینجا باید یک سوال مهم از خودمان بپرسیم:
آیا من واقعا برای او کاری کردم یا برای گرفتن احساسی از او؟
این دو با هم خیلی فرق دارند.
وقتی کاری را از روی انتخاب، عشق و میل خودم انجام می دهم، بعدا آن را تبدیل به طلب از دیگری نمی کنم.
اما وقتی کاری را برخلاف خودم انجام می دهم و در انتظار محبت، توجه، تایید یا جبران هستم، در واقع یک معامله پنهان ساخته ام.
ممکن است خودم هم متوجه آن معامله نباشم.
و وقتی نتیجه مطابق انتظارم اتفاق نمی افتد، احساس می کنم به من ظلم شده است.
پس بلوغ در رابطه فقط این نیست که بلد باشیم با دیگران خوب رفتار کنیم.
بلوغ یعنی بدانیم چرا داریم رفتاری را انجام می دهیم.
من برای دیگری کاری می کنم چون واقعا انتخاب من است؟
یا چون می ترسم از دستش بدهم؟
چون می خواهم دوستم داشته باشد؟
چون می خواهم خوب به نظر برسم؟
چون می خواهم مرا انسان فداکار و مهربانی ببیند؟
یا چون از درون، واقعا انجام دادن آن کار را می خواهم؟
این تفاوت بسیار مهم است.
انسانی که رابطه خوبی با خودش دارد، خودش را مجبور نمی کند تا ارزشمند دیده شود.
او برای خریدن محبت دیگران، خودش را خرج نمی کند.
نه به این معنی که دیگران برایش مهم نیستند.
اتفاقا برعکس.
او می تواند محبت کند، کمک کند، ببخشد و در کنار دیگران باشد؛ اما از جایگاه انتخاب.
نه از جایگاه نیاز.
این دو رفتار ممکن است از بیرون شبیه هم باشند، اما کیفیت درونی آنها کاملا متفاوت است.
و این همان چیزی است که نباید فقط از روی رفتار دیگران تقلید کنیم.
ممکن است کسی را ببینیم که خیلی راحت «نه» می گوید، خودش را دوست دارد، برای دیگران خودش را به زحمت نمی اندازد و زندگی اش را طبق خواسته دیگران تنظیم نمی کند.
اگر فقط ظاهر رفتار او را تقلید کنیم، ممکن است تبدیل شویم به انسانی سرد، بی توجه و خودخواه.
چون هنوز آگاهی پشت رفتار را نفهمیده ایم.
مسئله این نیست که «من هم مثل او رفتار کنم».
مسئله این است که بفهمم چه چیزی در ذهن و رابطه درونی او باعث شده این رفتار از او به شکل طبیعی بیرون بیاید.
وقتی انسان خودش را واقعا می پذیرد، دیگر لازم نیست نقش بازی کند.
لازم نیست برای خوب بودن، خودش را به زحمت بیندازد.
لازم نیست برای اینکه دیگران او را دوست داشته باشند، تبدیل به کسی شود که نیست.
لازم نیست مدام خودش را ثابت کند.
او می تواند خودش باشد؛ با نقاط قوتش، با ضعف هایش، با گذشته اش، با اشتباهاتش و با مسیر رشدی که هنوز ادامه دارد.
این پذیرش به معنی بی تفاوت بودن نسبت به رشد نیست.
اتفاقا کسی که خودش را می پذیرد، راحت تر می تواند تغییر کند.
چون دیگر برای تغییر کردن، خودش را تحقیر نمی کند.
می گوید:
«این بخش از من نیاز به رشد دارد.»
نه اینکه:
«من چقدر آدم بدی هستم.»
این دو نگاه، دو زندگی متفاوت می سازند.
اگر من هر روز در ذهن خودم خودم را سرزنش کنم، مقایسه کنم، تحقیر کنم و به خاطر گذشته ام مورد شماتت قرار بدهم، طبیعی است که ذهن من تصویری از خودم بسازد که با آرامش و ارزشمندی فاصله دارد.
اما وقتی در طول روز بارها با خودم با عشق، احترام، پذیرش و مهربانی برخورد می کنم، به تدریج رابطه من با خودم تغییر می کند.
و وقتی رابطه من با خودم تغییر کرد، نگاه من به رابطه با دیگران هم تغییر می کند.
دیگر برای نگه داشتن یک انسان، خودم را نابود نمی کنم.
دیگر برای گرفتن توجه، مدام خدمات ارائه نمی دهم.
دیگر برای اینکه کسی مرا انتخاب کند، خودم را فراموش نمی کنم.
دیگر لازم نیست کسی را به محبت خودم وابسته کنم تا بماند.
من اجازه می دهم رابطه بر اساس انتخاب شکل بگیرد.
این یعنی بلوغ در رابطه.
گاهی ما تصور می کنیم اگر کمتر تلاش کنیم، کمتر محبت کنیم یا کمتر برای دیگری کار کنیم، پس رابطه مان از بین می رود.
اما سوال این است:
آیا رابطه ای که فقط با فشار، ترس، توقع، وابسته کردن و از خودگذشتگی افراطی سرپا مانده، واقعا همان رابطه ای است که می خواهیم؟
ما قرار نیست آدم ها را به زور در زندگی مان نگه داریم.
قرار نیست با خدماتی که به آنها می دهیم، با محبت هایی که خرج می کنیم یا با فداکاری هایی که از خودمان نشان می دهیم، آنها را بدهکار کنیم که بمانند.
آدم ها باید بتوانند در کنار ما انتخاب کنند.
و ما هم باید بتوانیم انتخاب کنیم.
این یکی از زیباترین شکل های آزادی در رابطه است.
من می توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه برای دوست داشته شدن خودم را گم کنم.
می توانم برایت کاری انجام بدهم، بدون اینکه بعدا از تو طلبکار شوم.
می توانم ببخشم، بدون اینکه بخشش را تبدیل به وسیله ای برای کنترل تو کنم.
می توانم کنار تو باشم، بدون اینکه خودم را کنار بگذارم.
و شاید مهم تر از همه، می توانم خودم را دوست داشته باشم بدون اینکه برای ارزشمند بودن، منتظر تایید تو بمانم.
وقتی این اتفاق در درون انسان می افتد، رابطه دیگر میدان جنگ برای گرفتن محبت و توجه نیست.
رابطه تبدیل می شود به جایی برای تجربه کردن عشق.
و این همان جایی است که باید قانون هستی را در زندگی خودمان ببینیم.
قانون را فقط برای فهمیدن نمی خواهیم.
قانون را می خواهیم تا زندگی کنیم.
اگر من می خواهم در بیرون احترام بیشتری تجربه کنم، از خودم شروع می کنم.
اگر می خواهم دیده شوم، خودم را می بینم.
اگر می خواهم محبت دریافت کنم، رابطه ام با خودم را از محبت خالی نمی گذارم.
اگر می خواهم آزادی را تجربه کنم، از کنترل کردن خودم و دیگران دست می کشم.
اگر می خواهم روابط آرام تری داشته باشم، ابتدا آرامش را در رابطه با خودم ایجاد می کنم.
و از اینجا به بعد، اتفاق مهمی رخ می دهد.
دیگر برای تغییر دادن دیگران زندگی نمی کنم.
خودم را تغییر می دهم و اجازه می دهم نتیجه این تغییر در تجربه زندگی ام خودش را نشان دهد.
این مسیر ممکن است یک شبه اتفاق نیفتد.
چون سال ها ممکن است خلاف آن رفتار کرده باشیم.
اما آگاهی از همین جا آغاز می شود؛ از لحظه ای که من متوجه می شوم قرار نیست برای داشتن یک رابطه خوب، خودم را از زندگی خودم حذف کنم.
من هم یکی از آدم های مهم زندگی خودم هستم.
نه مهم تر از دیگران.
نه کم ارزش تر از دیگران.
اما به همان اندازه مهم.
و شاید وقت آن رسیده باشد که این را فقط بدانیم، بلکه در رفتار روزانه مان زندگی کنیم.
هر بار که خودمان را به خاطر یک اشتباه سرزنش می کنیم، می توانیم مکث کنیم.
هر بار که برخلاف میل خودمان کاری می کنیم تا کسی ما را تایید کند، می توانیم مکث کنیم.
هر بار که می خواهیم با محبت، توجه یا فداکاری کسی را مجبور به ماندن کنیم، می توانیم مکث کنیم.
و از خودمان بپرسیم:
«آیا این انتخاب من است یا تلاش من برای گرفتن چیزی از دیگری؟»
همین سوال ساده می تواند آغاز یک تغییر بزرگ باشد.
رابطه خوب از جایی شروع نمی شود که آدم مناسب را پیدا می کنیم.
رابطه خوب از جایی شروع می شود که خودمان را در رابطه با خودمان درست می کنیم.
وقتی انسان در درون خودش به صلح می رسد، دیگر برای آرام شدن به کنترل دیگران احتیاج ندارد.
برای ارزشمند بودن به تایید دیگران احتیاج ندارد.
برای دوست داشته شدن، خودش را نمی فروشد.
و برای نگه داشتن کسی، خودش را از دست نمی دهد.
اینجاست که رابطه از نیاز، به انتخاب نزدیک می شود.
و شاید یکی از زیباترین سرمایه گذاری هایی که می توانیم برای تمام زندگی مان انجام دهیم، همین باشد:
به جای اینکه تمام عمرمان را صرف ساختن تصویری کنیم که دیگران از ما دوست داشته باشند، رابطه ای بسازیم که خودمان بتوانیم در آن با آرامش زندگی کنیم.
از خودمان شروع کنیم.
با خودمان مهربان تر باشیم.
خودمان را ببینیم.
به خودمان احترام بگذاریم.
به خودمان آزادی بدهیم.
و اجازه بدهیم رابطه ما با خودمان، نقطه آغاز رابطه ای متفاوت با تمام زندگی باشد.
این یکی از آن آگاهی هایی است که فقط برای شنیدن نیست.
برای زندگی کردن است.
و شاید قسمت دوم رادیو فرشته پوستی، دعوتی باشد برای همین بازگشت:
بازگشت به خود.
چون گاهی چیزی که سال ها در بیرون دنبالش می گردیم، باید ابتدا درون خودمان ساخته شود.
دیدگاهها
سرتیترها
دسته بندیها
پستهای محبوب




